یک فایل صوتی که فقط جوانها میشنوند
اوت 2, 2008 در 1:37 ب.ظ. | نوشته شده در موبایل, موسیقی و فیلم | 10 دیدگاهبرچسبها: Dark Tune, فرکانس بالا, زنگ موبایل
این فایل صوتی کم حجم را دانلود کنید و گوش کنید…. حالا به کسی که کمی از سن و سالش میگذرد بخواهید آن را گوش کند. او نخواهد شنید برای همین زیاد اصرار نکنید. این فایل صوتی دارای فرکانس بالایی ست ( 20,000 هرتز) که گوش افراد مسن قادر به تشخیص آن نیست. میتوانید آن را در گوشی موبایل خود هم بریزید. این فایل به عنوان زنگ موبایل در اینترنت گسترش یافته و منبع خاصی برای آن نیست.
توجه: گوش کردن بیش از حد این فایل باعث سردرد خواهد شد.
موزیک بازی خاطره انگیز Hitman 1
ژوئیه 28, 2008 در 5:23 ب.ظ. | نوشته شده در موسیقی و فیلم | 5 دیدگاهبرچسبها: hitman, hitman music, موزیک هیتمن, هیتمن
فکر نکنم کسی باشد که هیتمن معروف را نشناسد با آن بارکد پشت کله کچلش و کراواتی که هنگام دویدن اینطرف و آنطرف میشد! در سالهایی که بازی خوب کمتر پیدا میشد هیتمن با گرافیک فوقالعاده (زمان خودش) همه را خیره کرده بود. این موزیک برای من که خیلی خاطرهانگیز است.
از این موزیک میتوانید به عنوان زنگ موبایل هم استفاده کنید.
منظومه "صدای پای آب" سهراب سپهری با صدای خسرو شکیبایی
ژوئیه 20, 2008 در 3:38 ب.ظ. | نوشته شده در موسیقی و فیلم, ادبیات | 23 دیدگاهبرچسبها: خسرو شکیبایی, دکلمه, صدای پای آب
سالها قبل وقتی نوجوان بودم این دکلمه را گوش کردم؛ قبلا «صدای پای آب» را خوانده بودم برای همین شور و حال اولین باری که با صدای خسرو شکیبایی منظومه را شنیدم هرگز فراموش نمیکنم. وقتی امروز دوباره آن قسمت را که میگوید «پدرم وقتی مرد پاسبانها همه شاعر بودند» را گوش کردم دیدم چقدر سرگذشت مرگ خود خسرو شکیبایی شبیه این بند از شعر است. کمی که دقت کنید میبینید حالا که او مرده همه بازیگر و شاعر و هنرمند شدهاند…
لینک مستقیم دانلود با حجم 1.3 مگایایت فرمت wma
ـــــــــ
موزیک فیلم: لبه تاریکی، ارتش سری، اوشین، واتو واتو
ژوئیه 19, 2008 در 3:40 ب.ظ. | نوشته شده در موسیقی و فیلم | 22 دیدگاهبرچسبها: لبه تاریکی, موزیک فیلم, موزیک کارتون, مدرسه والت, واتو واتو, گربه سگ, اوشین, ارتش سری, زبل خان
لینکهای مستقیم محدودیت پهنای باند دارند در صورت از کار افتادن از لینک غیرمستقیم استفاده کنید!
سریالها
لبه تاریکی: لینک مستقیم حجم 2 مگابایت فرمت: wma / لینک غیر مستقیم 4shared
ارتش سری: لینک مستقیم حجم 2 مگابایت فرمت: mp3 / لینک غیر مستقیم 4shared
اوشین: لینک مستقیم حجم 332 کیلوبایت فرمت: wma / لینک غیر مستقیم 4shared
کارتونها
زبل خان: لینک مستقیم حجم 339 کیلوبایت فرمت: mp3 / لینک غیر مستقیم 4shared
واتو واتو: لینک مستقیم حجم 367 کیلوبایت فرمت: wma / لینک غیر مستقیم 4shared
گربه سگ: لینک مستقیم حجم 763 کیلوبایت فرمتmp3 / لینک غیر مستقیم 4shared
مدرسه والت: لینک مستقیم حجم 1 مگابایت فرمت mp3 / لینک غیر مستقیم 4shared
فیلم لئون حرفه ای Leon The Professional
ژوئیه 8, 2008 در 1:42 ب.ظ. | نوشته شده در فرهنگي, موسیقی و فیلم, نقد | 10 دیدگاهبرچسبها: Jean Reno, Leon The Professional, Natalie Portman, لئون, ماتیلدا, ژان رنو, حرفه ای
فیلم با ماموریت لئون شروع می شود . او باید یک قاچاقچی مواد مخدر را بکشد . کارش را به بهترین نحو انجام می دهد وبه خانه اش بازمی گردد.
لئون ( ژان رنو ) یک قاتل حرفه ای است . کار وی کشتن افرادی است که توسط واسطه اش تونی به وی معرفی می گردد. لئون عاری از هر گونه احساس و محبت و علاقه است ، تنها غذای او شیر است . هرگاه که احساس گرسنگی می کند شیر می نوشد . شبها روی کاناپه و با عینک آفتابی به صورت نشسته می خوابد . تنها زندگی می کند و کارش قتل است . اما در عین گرفتن جان دیگران به مراقبت از جان یک گل علاقه دارد که این گلدان را هر روز در زیر نور آفتاب قرار داده و برگهایش را با آب نوازش می کند . این تنها سرگرمی و دلبستگی اوست .
تمامی این مشخصات ، ویژگی های لئون است که این نقش را ژان رنوی فرانسوی به بهترین شکل ممکن بازی می کند. شاید به غیر او تنها خود او بود که می توانست این نقش را بازی کند .

در همسایگی لئون خانواده ای با 3 فرزند زندگی می کند . پدر و مادر قاچاقچی مواد مخدر هستند . دختر کوچک خانواده ماتیلدا نام دارد که مورد ضرب وشتم همیشگی پدر است . ماتیلدا از والدین خود متنفر است و تنها امید و عشق او به برادر 4 ساله اش است .
پس از آن ماموریت ابتدایی لئون که با کشت و کشتار متعارف در فیلم های اکشن همراه است ، داستان فیلم به کلی دگرگون می شود . در راه بازگشت به خانه لئون با ماتیلدا روبرو می شود و صحبت های رد و بدل شده بین آنها مسبب ایجاد رابطه بین آن دو می گردد . مواد مخدری که پدر ماتیلدا در رادیوی منزلش پنهان کرده بود توسط افراد رئیس باند قاچاق ( استنسفیلد ) که در اداره ی امنیتی پلیس هم مشغول به کار است و یک روانی به تمام عیار می باشد کشف می شود و او به همین دلیل تمامی اعضای خانواده را به رگبار می بندد ، به غیر از ماتیلدا ! زیرا او برای خرید شیر به فروشگاه رفته بود . در راه بازگشت به خانه ماتیلدا که با پیکر بی جان پدرش در جلوی درب منزل روبرو می شود مستقیما به سمت خانه ی لئون می رود و از او کمک می خواهد . در این صحنه ی بسیار زیبا ، لئون از پشت درب به ماتیلدا نگاه می کند و صورت گریان و وحشت زده ی او را می بیند ، اما او که هیچ احساسی ندارد و مدت هاست که عشق و عاطفه را فراموش کرده در تردید و بی تفاوتی برای باز کردن درب به سر می برد و این حالت را با خاراندان پشت گوش خود به بهترین صورت به بیننده منتقل می کند . اما روزنه ی امید پیدا می شود و لئون در را به روی ماتیلدا می گشاید و نور چهره ی ماتیلدا را فرا می گیرد .
بعد از آرام شدن ماتیلدا ، وی که به حرفه ی لئون پی برده است از او تقاضا می کند که قاتل برادرش را بکشد ، اما لئون نمی پذیرد ، بنابراین از او می خواهد که راه و رسم آدم کشی را به او بیاموزد تا خود انتقام برادرش را بگیرد . بعد از رد و بدل شدن مکالمات بین لئون و ماتیلدا بالاخره لئون قبول می کند و فیلم وارد مرحله ی تازه ای می شود . در این مکالمات جالب ترین جمله این بود که لئون به ماتیلدا می گوید که تو هنوز برای این کار کوچکی ، اما ماتیلدا در جواب می گوید : من بزرگ شدم ، فقط باید کمی سنم بیشتر بشه . و لئون می خندد و می گوید : من سنم به اندازه کافی بزرگه ، اما باید بزرگ بشم !!!
لئون کسی که نمی داند باید پتو را باز کرده و روی ماتیلدا بکشد و کسی که شب بخیر گفتن بلد نیست ، کسی که در شب اول ورود ماتیلدا تصمیم به قتل وی می گیرد و حتی اسلحه را تا بالای سر ماتیلدا برده بود ، ناگهان روحی تازه در وی دمیده می شود و دوباره عشق در زندگی وی معنا می یابد . لئون در جوانی عاشق دختری شده بود ، اما پدر دختر پس از مخالفت ازدواج آن دو دختر خود را به قتل می رساند و لئون از دیدن این صحنه شوکه می شود پدر دختر را می کشد و از آن به بعد به یک قاتل حرفه ای بدل می شود .
بعد از گذشت فیلم قاتل برادر ماتیلدا ( استنسفیلد ) برای کشتن لئون به خانه ی او می آید . لئون ماتیلدا را از طریق هواکش خانه فراری می دهد و یکی از احساسی ترین صحنه های فیلم در این سکانس خلق می شود . سکانسی که یک قاتل حرفه ای و بی احساس ، با تمام احساس ، عشق و علاقه خود را به ماتیلدا با گفتن : دوستت دارم ماتیلدا ، ابراز می کند و ماتیدا نیز با صورتی معصوم پاسخ می دهد : منم دوستت دارم لئون .
لئون خود نیز در حال فرار است و به طرف درب خروجی ساختمان می رود . که در این صحنه کارگردان مجددا از نور استفاده می کند ، نوری که نوید بخش آزادیست . اما استنسفیلد از راه می رسد و از پشت به لئون شلیک می کند . لئون که ضامن نازنجک های روی بدنش را درآورده است آن را به دست استنسفیلد می دهد و می گوید این هدیه ای از طرف ماتیلداست . و با هم به جایی می روند که باید بروند . در این سکانس کارگردان به نوعی لئون را به خاطر قتل هایی که انجام داده است تنبیه می کند و نمی گذارد وی به نور برسد .
از سکانس های جذاب و تاثیر گذار دیگر فیلم می توان به موارد زیر اشاره کرد :
- صحنه ای که ماتیلدا به خانه ی خود بازمی گردد تا عروسک و وسایل خود را بردارد و در هنگام خارج شدن از منزل ناگهان خود را در میان خط کشی جنازه ی برادر خود می یابد .و با حالتی وهم گونه به عقب می پرد.
- و بهترین سکانس فیلم که در واقع آخرین سکانس نیز محسوب می شود وقتی است که ماتیلدا در مدرسه شبانه روزی گل لئون را از گلدان درآورده و در خاک می کارد و می گوید : اینجا دیگه در امانیم . و بعد از آن آهنگ فراموش نشدنی استینگ (
Shape Of My Heart ) شروع می شود . این گل که در خاک کاشته می شود را می توان نماد لئونی تازه که از گناه قتل های خود پاک شده است در نظر گرفت . نماد رشد و نمو و نماد پاکی .

منبع: Miladico
شعر "زمستان" با صدای خود "اخوان ثالث"
ژوئن 18, 2008 در 4:01 ب.ظ. | نوشته شده در موسیقی و فیلم, ادبیات | 10 دیدگاهبرچسبها: مهدی اخوان ثالث, دانلود شعر, زمستان, شعر نو

«زمستان»
سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت
سرها در گريبان است
كسي سر بر نيارد كرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را
نگه جز پيش پا را ديد , نتواند ,
كه ره تاريك و لغزان است .
و گر دست محبت سوي كس يازي ,
به اكراه آورد دست از بغل بيرون ؛
كه سرما سخت سوزان است
نفس كز گرمگاه سينه مي آيد برون, ابري شود تاريك
چو ديوار ايستد در پيش چشمانت
نفس كاينست, پس ديگر چه داري چشم
ز چشم دوستان دور يا نزديك؟
مسيحاي جوانمرد من! اي ترساي پير ِ پيرهن چركين!
هوا بس ناجوانمردانه سردست … آي
دمت گرم و سرت خوش باد! سلامم را تو پاسخ گوي, در بگشاي
منم من, ميهمان هر شبت, لولي وش ِ مغموم
منم من, سنگِ تيپا خورده رنجور
منم دشنام پست آفرينش, نغمه ناجور
نه از رومم, نه از زنگم, همان بيرنگِ بيرنگم
بيا بگشاي در, بگشاي, دلتنگم
حريفا! ميزبانا! ميهمان سال و ماهت پشت در چون موج مي لرزد
تگرگي نيست, مرگي نيست
صدايي گر شنيدي, صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگزارم
حسابت را كنار جام بگذارم
چه مي گويي كه بيگه شد, سحر شد, بامداد آمد؟
فريبت مي دهد, بر آسمان اين سرخي ِ بعد از سحرگه نيست
حريفا! گوش سرما برده است اين, يادگار سيليِ سردِ زمستان است
و قنديل سپهر تنگ ميدان، مرده يا زنده,
به تابوت ستبرِ ظلمت نُه تويِ مرگ اندود, پنهان است
حریفا! رو چراغ باده را بفروز
شب با روز یکسان است
سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت
هوا دلگير, درها بسته, سرها در گريبان, دستها پنهان,
نفسها ابر, دلها خسته و غمگين,
درختان اسكلتهايِ بلور آجين,
زمين دلمرده, سقفِ آسمان كوتاه,
غبار آلوده مهر و ماه,
زمستان است
ـــــ:::::ـــــ
فایل صوتی دکلمه این شعر توسط خود مهدی اخوان ثالث را با حجم 4 مگابایت دانلود کنید
برای جستن از مظان شکها، دایرةالمعارف کلکها
ژوئن 18, 2008 در 2:21 ق.ظ. | نوشته شده در موسیقی و فیلم, اجتماعی, ادبیات | بیان دیدگاهبرچسبها: ابوالفضل زرویی نصرآباد, شعر, طنز
«ابوالفضل زرویی نصرآباد» طنزپرداز ماهری ست که در این شعر، همه را مجذوب خود میکند. ساده گویی که خود هنری بسیار مشکل است در این منظومه به اوج خود رسیده و نصرآباد متبحرانه تکنولوژی، مدرنیته و شهرنشینی را به چالش میکشد برای اطلاعات بیشتر به اینجا مراجعه کنید. لینک دکلمه شعر با صدای خود استاد در پایان شعر موجود میباشد. حتی اگر به هیچ وجه اهل شعر نیستید باز هم تضمین میکنم که از شنیدن این شعر لذت خواهید برد.
مردای نازدار، مرد شهرن
با خودشون هم این قبیله، قهرن
مردای اخم و طعنه بیدلیل
مردای سرشکسته زن ذلیل
مردای دکترای حل جدول
مردای نق نقوی لوس تنبل
لعنت و نفرین میکنن به جاده
اگر برن چار تا قدم، پیاده
مردای خواب تو ساعت اداری
تازه دو ساعتم، اضافهکاری
توی رگاشون میکشه تنوره
تری گیلیسیرید و قند و اوره
انگار آتیش گرفته ترمههاشون
همیشه تو همه سگرمههاشون
به زیردست، ترشی و عبوسی
به منشی اداره، چاپلوسی
برای جستن از مظان شکها
دایرةالمعارف کلکها
بچه به دنیا میارن با نذور
اغلبشون یه دونه، اون هم به زور
پیش هم از عاطفه دم میزنن
پشت سر اما واسه هم، میزنن
اینجا مهم فقط مقام و پسته
مردای شهری کارشون درسته
ادامه…
فایل صوتی را با حجم 2.5 مگابایت از لینک های زیر دانلود کنید
دیوید گیلمور بزرگ با High Hopes
مارس 25, 2008 در 12:32 ب.ظ. | نوشته شده در موسیقی و فیلم | 5 دیدگاهبرچسبها: High Hopes, دیوید گیلمور
پینک فلوید آنقدر معروف است که می توان آن را به عنوان یک شاخص برای بسیاری از پارامترهای موسیقی قلمداد کرد. راجر واترز و دیوید گیلمور خدمتی به موسیقی دنیا کردند که شاید کمتر تکرار شود. معناگرا بودن شعرها و کلیپها میتواند ارتباط نسل بشر را در همه زبانها، رنگها و کشورها قوی تر و عمیق تر کند. صدای دیوید گیلمور را در آهنگ High Hopes از دست ندهید. این آهنگ عجیب را می توانید با پسوند wma و حجم 5 مگابایت از اینجا دانلود کنید (لینک غیر مستقیم4shared)
High Hopes
امیدهای بزرگ
Beyond the horizon of the place we lived when we were young
فراتر از افقهاي جايي که در آن زندگي ميکرديم
وقتي که جوان بوديم
In a world of magnets and miracles
در دنيايي از مغناطيس و معجزه
Our thoughts strayed constantly and without boundary
افکار ما بطور نامحدود و بدون مرز منحرف شد
The ringing of the division bell had begun
طنين زنگهاي تفرقه آغاز شده بود
Along the Long Road and on down the Causeway
درطول جاده طولاني و پايينتر از گذرگاه
Do they still meet there by the Cut
آيا آنهاهنوزدر آنجا باگسيختگي ملاقات ميکنند ؟
There was a ragged band that followed our footsteps
آنجا گروه ناهمگوني وجود داشت که قدمهاي ما را تعقيب کردند
Running before time took our dreams away
پيمودن قبل از اينکه زمان آرزوهاي ما را را به دور دستها ببرد
Leaving the myriad small creatures trying to tie us to theground
ترک کردن موجودات بيشمار کوچکي که سعي در بستن ما به زمين دارند
To a life consumed by slow decay
براي يک زندگي از پا در آمده با يک فساد تدريجي
The grass was greener
چمن سبزتر بود
The light was brighter
نور درخشانتر بود
With friends surrounded
احاطه شده توسط دوستان
The nights of wonder
شبهاي شگفت انگيز
Looking beyond the embers of bridges glowing behind us
نگاه کردن به آنسوي شراره هاي افروزش پلهاي پشت سرمان
To a glimpse of how green it was on the other side
براي يک نگاه سريع به سبز بودن طرف ديگر
Steps taken forwards but sleepwalking back again
قدمها به جلو برداشته ميشد..ولي خوابگردي بازگشت
Dragged by force of some inner tide
کشيده شده با نيرويي از يک جريان دروني
At a higher altitude with flag unfurled
بر فراز ارتفاعي بلندتر با پرچمي افراشته
We reached the dizzy heights of that dreamed of world
ما به ارتفاعي گيج کننده رسيديم ز آن خيالبافي هاي دنيا
Encumbered forever by desire and ambition
ابازداشته شده با آرزو و جاه طلبي
There’s a hunger still unsatisfied
هنوز اشتياقي اشباع نشده وجود داشت
Our weary eyes still stray to the horizon
چشمان خسته ما هنوز به سوي افق منحرف ميشود
Though down this road we’ve been so many times
با وجود اينکه بارها به پايان اين راه رسيديم
The grass was greener
چمن سبزتر بود
The light was brighter
نور درخشانتر بود
The taste was sweeter
طعم شيرين تر بود
The nights of wonder
شبهاي شگفت انگيز
With friends surrounded
احاطه شده توسط دوستان
The dawn mist growing
تابش طلوع مبهم و مه آلود
The water flowing
جريان آب
The endless river
رودخانه بي پايان
Forever and ever
براي هميشه و هميشه
برای "مالنا"
فوریه 11, 2008 در 1:37 ب.ظ. | نوشته شده در فرهنگي, موسیقی و فیلم, نقد, اجتماعی | 14 دیدگاهبرچسبها: مالنا, تورناتوره
۱-
اوایل دهة ۱۹۴۰ است و شاید اصلاً آنطور که از لباسهای تابستانی مردم برمیآید، خود دهم ژوئن ۱۹۴۰ باشد که موسیلینی به فرانسة شکستخورده اعلان جنگ میکند. خلاصه، ایتالیا – علیرغم همة تلاشها – بسختی درگیر جنگ شده است و مردان بیشماری عازم جبهههایند. سیسیلیها سر از پا نمیشناسند. گویا همه چیز روال عادّی خود را طی میکند. بچّهها بزرگ میشوند. کلاسهای درس برقرار است و بسیاری دل به پیروزیهای گستردة آلمان و ایتالیا بستهاند و آیندة بهتری برای خود تصویر میکنند.
در این میان ستوان نینو اسکوردیا، به شمال آفریقا اعزام شده و همسرش، مالنا – زیباترین زن شهر – تنها و بیکس مانده و چشم مردان شهر – خیره و گستاخ – بدنبال کامجویی از اوست. رناتو، راوی دوازده-سیزده سالة داستان هم، اندکاندک در آن سالهای سخت بزرگ میشود؛ شلوار بلند میپوشد؛ مانند بزرگسالان دوچرخه سوار میشود و عضو گروه است. رناتو نیز درگیر عشق افلاطونی و یکسویه مالناست. عشقی که بسیار به او میآموزاند و هیچگاه فراموشش نمیکند. مالنا، فیلمیست عاشقانه.
۲-
«مالنا» (۲۰۰۰ – محصول ایتالیا و آمریکا) درام عاشقانة جوزپه تورناتوره – سازندة اثر بینظیر سینما پارادیزو – بنظرم بیشتر از هرچیز فیلمی است شخصیّتمحور. بگمانم، بیشتر از اینکه جریان و روال داستانی فیلم تراژیک باشد، این خودِ شخصیّت مالناست که – بخودی خود – بیاندازه تراژیک است. آنچه از مالنا میبینیم، شخصیّتی معصوم و بیاندازه منفعل است؛ مثلاً او – که شخصیّت اصلی فیلم است – در سراسر اثر بیش از چند جمله صحبت نمیکند؛ همیشه نگاهش به پایین است و موهای بلند تماماً سیاهش و لبانی که هرگز لبخند نمیزند، از او شخصیّتی افسرده میسازد؛ خصوصاً وقتی موسیقی بینظیر متن فیلم بسیاری جاها، هنگام گام برداشتن مالنا بر تصاویر متحرّک افزوده میشود. در یک کلام، مونیکا بلوچّی – که بازیش را احتمالاً در ماتریکس و مصایب مسیح دیدهاید – نقش مالنا، این زن بعایت معصوم را بخوبی اجرا کرده است. نگاه سرد بلوچّی در کنار اندام اغواگرش، همان تصوّر ما را از شخصیّت تراژیک مالنا بدون کمترین دیالوگ میسازد. مالنا، چیزی نمیگوید و حتّی هنگامیکه کتکش میزنند، لب به حرف و فحش باز نمیکند و تنها جیغ میکشد و ناله میکند. بخش بزرگی از شخصیّتپردازی مالنا، مرهون سکوتِ سنجیدة بلوچیست.
۳-
مالنا، بیش از شوهرش – ستوان اسکوردیا – قهرمان است. نینو اسکوردیا در اواخر داستان – در حالیکه همه گمان میکردند در جنگ جان باخته – به شهر بازمیگردد؛ در حالیکه زنش از شهر رفته و آنچه در اذهان مردم مانده، ننگ و بدنامی مالناست که برای گذران زندگی مجبور به تنفروشی میشود. مردم شهر، به شوهر مالنا که یک دستش در جنگ قطع شده، کممحلّی میکنند و هیچکس جواب او را نمیدهد. صحنهای را بخاطر بیاورید که نینو اسکوردیا از چند مرد در شهر دربارة زنش میپرسد و آنها با زخم زبان و تمسخر پاسخ میدهند که خانوادة تو قهرمان است! و البتّه اسکوردیا تصدیق میکند که درست میگویید کسی که برای حرامزادههایی مانند شما بجنگد قهرمان نیست.
بیشک، ستوان اسکوردیا قهرمان است؛ امّا قهرمان اصلی مالناست. منش مالنا در مواجهة با مردم شهر – که چون زیباست، از سوی زنان دیگر تحقیر میشود و مورد حسادت قرار میگیرد و از سوی مردان بعنوان طعمة خوشگذرانی شناخته میشود و بیچشمداشتِ تن، کاری به او نمیدهند – قهرمانانه است و اصولاً بهمین خاطر، داستان مالنا – مانند داستان دیگر قهرمانها و اسطورهها – تراژیک است.
سنکا – فیلسوف رواقی قرن اوّل میلادی که اتّفاقاً هموطن مالناست – میگوید، قهرمان کسی است که در مقابله با ناکامیها “واوهای عطف” را به “برای اینکه” تبدیل نکند. فرضاً نگوید: امروز باران آمد، برای اینکه مرا عصبانی بکند. بلکه بگوید: امروز باران آمد و من هم عصبانی هستم. این، همان منش قهرمانانهایست که مالنا اتّخاذ میکند و برای همین هیچ کینهای از مردمان شهرش بدل نمیگیرد؛ مردمانی که بواقع بدترین بلاها را بر سرش آوردند، چه در زمان جنگ و چه پس از آن که چون با سربازهای آلمانی میخوابیده، مویش را بریدند، مجروحش کردند و از شهر فراریش دادند. مالنا، باز بسوی آنها – بسوی شهری که حتّی قدّیسش او را حفظ نمیکند – برمیگردد و ما متأثّر از رفتار مالنا – با نوعی رواقیگری (Stoicism) – پیش خودمان میگوییم همشهریهای مالنا بیش از آنکه مستحق عقوبت و رنج باشند، مستحق دلسوزی و مداوا هستند.
۴-
هیچ کجای فیلم باندازة پایان آن رنجیده و ناراحت نشدم؛ وقتیکه مالنا، اینبار با شوهرش که بار دیگر او را بازیافته، به شهر برمیگردد و در بازار قدم میزند. حالا دیگر همه به او احترام میگذارند. این احترام احمقانه همان چیزیست که قلبم را بدرد میآورد. تفسیرم کمی فمنیستی است و متأثر از دیگر نویسندة محبوب ایتالیاییام، لوئیجی پیراندلّو:
مالنا، وقتی بعنوان عضوی از جامعه مورد قبول و احترام دیگران است که زیر سایة مردی باشد. مالنای تنها را هیچکس نمیپذیرد. مالنای تنها حتّی بقدر فاحشه مورد قبول دیگران نیست: فاحشه هم پاانداز میخواهد! وقتی مالنا قدم میزند، یکی از زنهای بدگوی شهر بر روی تصویری دوتایی از بارونی پولدار و معشوقهاش میگوید: «معشوقة بارون بونتا، زیباتر [از مالنا] ست. دستِ کم جینا [معشوقة بارون] همة کارهایش آشکار است. بارون، هفتهای یکبار ترتیبش را میدهد و به پالرمو باز میگردد.» زن، وقتی مورد احترام و پذیرش دیگران است که تحت قیمومیت مرد باشد. وقتی مالنا در پایان فیلم با شوهرش به شهر بازمیگردد، همه باو احترام میگذارند و این همانچیزی است که آزارم میدهد. مالنا، تبدیل به همان کسی شده که مردم شهر میخواستند – زنی در سایة مردی؛ این همان چیزی است که زنان بدگو و مردان آزاردهندة شهر میخواستند. شاید بنظر نیاید؛ ولی بگمانم این بخش، تراژیکترین قسمت فیلم است.
۵-
امّا، رناتو آموروزو، پسربچّهای که در آن سالها، کمکم بزرگ میشود و اندامش را درک میکند و عاشقانه مالنا را میپرستد، دیگر شخصیّت اصلی فیلم است که داستان با روایت او پیش میرود و تمام میشود. تفکّری هیومی – در مقابل تفکّر افلاتونی – شخصیّت رناتو و دیگر بچّههای فیلم را ساخته است. هیوم در «رساله در باب ماهیّت انسان» برخلاف افلاتون، به یکی دانستن هویّت و عقل اعتراض میکند و ادّعا مینماید که میل و شهوت جزء اصلی ماهیّت انسان هستند و این امیال و شهوات هستند که انگیزة رفتار ما را شکل میدهند و عقل در ایجاد انگیزه عاجز است. بهمین خاطر در چند صحنه میبینیم که فکر مسیحی – که از فلسفة افلاتونی نشأت گرفته است – کنار گذاشته میشود. رناتو، دست مجسّمه قدیس را بخاطر بدقولیش در حفاظت از مالنا میشکند و درمانهای عجیب مادر برای بیرون راندن شیطان، بیتأثیر میفتد و جایش را به توصیة پدر میدهد. آنچه را رناتو هرگز فراموش نمیکند، عشق مالنا به او آموخته؛ عشقی که سراسر میل بود و نه عقل: میل هم میتواند آموزگار خوبی باشد. فیالواقع داستان در صحنة پایانی معنای خود را باز میابد؛ آنجایی که رناتو آموروزو بر روی تصویر دور شدن مالنا، اینطور روایت میکند: «زمان گذشته است و من، زنان بسیاری را دوست داشتهام و آنگاه که آنان مرا تنگ در آغوش میگرفتهاند و میپرسیدهاند که آیا بیادشان خواهم آورد، گفتهام: بله! شما را در یاد خواهم داشت. ولی، آنکس که هرگز فراموشش نکردهام کسی است که هیچوقت این سؤال را نپرسید– مالنا.»
شخصیّتپردازی مالنا و رناتو هر دو عجیب و زیبا هستند. مالنا، شخصیّت پارادوکسیکال غریبی دارد: قهرمان و منفعل. و عجیبتر این است که رناتو، بینهایت تحت تأثیر مالنا قرار میگیرد و آیندهاش را با یاد و خاطرة مالنا شکل میدهد. بهمین خاطر است که پیشتر گفتم، «مالنا» بیش از آنکه فیلمِ روایت و داستان باشد، فیلمِ شخصیّتپردازی است.
۶-
افکار سازندة سینما پارادیزو – فیلمی که بعداً مشهور شد مخملباف ایدة اصلی ناصرالدّین شاه:آکتور سینما را از آن اخذ کرده – در مالنا هم ساری و جاری است. عشقبازیهای خیالی رناتو و مالنا در صحنههای فیلمهای سیاه و سفید رخ میدهد. تصویری از آنچه را در واقعیّت اتّفاق افتاده، رناتو در سینما میبیند. صحنهای را بخاطر بیاورید که رناتو، با دوچرخه مالنا را تعقیب میکند و در میابد که بخانة مردی غریبه میرود. صحنة بعد، رناتو را داخل سینما نشان میدهد که به دیالوگ زن و مرد فیلمی سیاه و سفید دربارة خیانت گوش میدهد: «[مرد:] پس آنچه مردم میگفتند، درست است. [زن:] چهات شده؟ خیلی عجیب بنظر میآیی. [مرد:] تو بمن با دروغهایت زخم زدی. [زن:] کدام دروغها؟ من هیچ دروغی بتو نگفتهام. [مرد:] من همهچیز را از آغاز میدانم. تو زن هرزهای هستی. [زن:] ولی من هیچوقت کار اشتباهی نکردهام. [مرد:] دروغگو! من تو را با دوچرخهام تعقیب کردم. میدانم کجا میروی. همه چیز را میدانم. [زن:] نه [از اینجا در تخیّلات رناتو، زن، جایش را به مالنا و مرد جایش را به رناتو میدهد] [رناتو:] وکیل! دندانپزشک! [مالنا:] نه رناتو، من تو را دوست دارم. [رناتو به مالنا سیلی میزند:] دروغگو!»
آیا همة اینها همان تصوّر قدیمی افلاتونی را دربارة سینما شکل نمیدهد؟ آیا وقتی در سینما نشستهایم، در غار افلاتونی نیستیم که تنها از دریچهای باریک – از جاییکه آپارات مستقر است – اندکی نور بداخل میتابد و سایهها را بر پرده نگاه میکنیم؟ چرا سینما – خود نفسِ سینما – تا اینحد برای جوزپه توارنتورة کارگردان اهمیّت دارد؟ آیا تورناتوره نمیخواهد بگوید که سینما تمام تخیّلات و اندیشههای بصری ما را شکل میدهد؟ در سینا پارادیزو، پسر بچّة فیلم که حالا کارگردان شده است، این فرصت را میبابد که به دهانة غار – به پشت آپارات – برود و پا به دنیای مثل و ایدهها، به جایگاه خدایان بگذارد. سینما، همه چیز و اصل زندگیست؛ تورناتوره اینطور میگوید. باز، اگر بخواهیم از ادبیات افلاتونی دور بشویم و به ذهن هیوم نزدیک، آیا نمیتوانیم بگوییم که سینما باز-ساخت انطباعات (impressions) ما در قالب تصوّرات (ideas) مرکب است؟ و آیا باز، سینما همه چیز – تمام ادراکات (perceptions) ما – نیست؟ از تورناتوره اگر بپرسید، میگوید هست!
۷-
اواخر جنگ دوّم جهانیست. چرچیل، استراتژی مدیترانهای را اجرا کرده. ایتالیا «ناحیة نرم زیر شکم» محور بود. اگر جنگ به بالکان هم کشیده میشد، نیروهای آلمانی بین متفقین و شوروی به دام میفتادند. آلمانها در مدیترانه از همه جا ضعیفتر بودند. تازه، پارتیزانهای تیتو در یوگسلاوی هم قابل اعتنا نشان میدادند. اینطور، در ژوئیة ۱۹۴۳ خیلی سریع سیسیل و جنوب ایتالیا به تسخیر نیروهای بریتانیایی – آمریکایی درآمده. موسیلینی بدست پارتیزانهای ایتالیایی کشته شده. ایتالیا سقوط کرده و جزای کسانی که با آلمانها همکاری کردهبودند، تراشیدن موی سر است و گاهی داغ کردن صلیب شکسته بر پیشانی. بهرحال، جنگ تمام شده؛ با قربانیانی بیشمار. یکی هم، مالنا. اینطور، مالنا فیلمی دربارة جنگ است. بهتر بگویم: عاشقانهای دربارة جنگ.
۸-
دست آخر، آنچه میماند توصیه است که این فیلم سراسر ایتالیایی را ببینید. از بازیهای بینظیر بلوچی و سولفارو لذّت ببرید و طنین زیبای ایتالیایی گفتگوها را بشنوید و یادتان باشد – آنطور که همینجا بارها گفتهام – ایتالیاییها – ایتالیاییهای دوستداشتنی –، معجزة داستانند … و معجزة فیلم.
وبنوشت روی وردپرس.کام. | پوسته: Pool کاری از Borja Fernandez.
ورودیها و دیدگاهها خوراکها.





